در کودکی ام,
شنیده بودم قلب هرکس ,
به اندازه مشت گره کرده اش است...
مشت می کنم...
و خیره می شوم به انگشتهای گره خورده ام...
دستم را می چرخانم و دورتادورش را نگاه می کنم...
چقدر کوچک و نَحیف باید باشد قلبم!!!
در عجبم از این کوچک نحیف! که چه به روزم آورده!
وقتی تنگ می شود... میخواهم زمین و زمان را بهم بدوزم!
وقتی می شکند... چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند...
وقتی که میخواهد و نمیتواند...
موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم...
در عجبم از این کوچک نحیف...