یه روزم دوستای مامانم با دختراشون اومده بودند خونمون؛ همه داشتند پرتقال پوست میکندند که من وارد شدم . . . .... . . . . . . . . . . مــُـتـاسفانه برخلاف انتظارات شما هیشکی دستشُ نبرید
نه بابا یعنی چاقوهها اینقدر کند بودند!؟
nemidoonam onjasho
نه بابا یعنی چاقوهها اینقدر کند بودند!؟
nemidoonam onjasho