هرچی دل تنگت میخواد بگو

هرچی دل تنگت میخواد بگو

هرچی دل تنگت میخواد بگو

هرچی دل تنگت میخواد بگو

یه روزم دوستای مامانم با دختراشون اومده بودند خونمون؛
همه داشتند پرتقال پوست میکندند که من وارد شدم
.
.
.
....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مــُـتـاسفانه برخلاف انتظارات شما هیشکی دستشُ نبرید

نظرات 1 + ارسال نظر
ابوعدنان یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:36 ب.ظ http://abooadnan.blogsky.com

نه بابا یعنی چاقوهها اینقدر کند بودند!؟

nemidoonam onjasho

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد